بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘کاملا جدی’

کمی تا قسمتی جدی

10/09/2010 5 دیدگاه

سلام
دوست گرامی خواسته بود که موضوعی رو تو وبلاگ خودم بگم . بعد از کلی تهدید و گیس و گیس کشون بالاخره فرصتی دست داد تا بنویسم. البته الانم که شروع کردم معلوم نیست که بتونم تا اخر نوشته بنویسم یا نه…
خیلی ها در مورد عشق و دوست داشتن صحیت کردن. از فلاسفه یونان و ایران و همینجور بگیر بیا تا اخر.اخرینشم البته منم!.شاید هنوزم نشه تعریف درستی برای عشق پیدا کرد که همه اونو قبول داشته باشن و خیلی ها بر اساس کارکردی که عشق برای خودشون یا اطرافیانشون داشته یه تعبیر و تعریفی از عشق دارن.عشق زمینی و عشق افلاطونی و عشق عرفانی و …..ولی برای درک خود عشق من اون حس تپیدن رو بهترین تعریف می دونم. حسی که وقتی به طرفت حتی فکر می کنی قلبت میاد تو دهنت.قلبی که تو سینه جا نمی شه و …..
ولی خوب تمام اینها رو می شه از یک نگاه دیگه هم تفسیر کرد.نگاهی که جنبه فیزیولوژیکی قضیه رو توصیف و تفسیر میکنه. توی این نگاه شروع احساس عاشق شدن نتیجه ی ترشح هورمونهایی توی بدن ادم می دونه. هورمونهایی نظیر اکسی توسین و در ادامه هم ترشح زیادتر ادرنالین که منجر به گرم شدن و گردش خون بیشتر می شه. این هورمونها خصوصا اکسی توسین دوره زمانی دارند. دوره زمانی کارکردشون چند هفته روز یا ماه می شه و بستگی به فیزیک طرف داره.این هورمون باعث جذب شدن ادم به سمت جنس مخالف می شه.توی روزای عاشقی ادم جز خوبی و قشنگی چیزی نمی بینه. روزای عاشقی ادم احساس لطافت می کنه.خودشو ادم فراموش می کنه و همه فکر و حواسش می شه معشوق. از نظر پزشکی اینها هم قابل تفسیره..
شاید خیلی ها از این حرف من خوششون نیاد اما من خودم تا حد زیادی(نه کاملا) به این موضوع اعتقاد دارم.فروکش کردن احساس ادمهایی که روزای اول شدیدن عشقولانه هستن و بعد از مدتی که اتششون فروکش کرد ، شروع می کنن به بهونه گیری و ناسازگاری گواه این دیدگاه هست.
اینها رو گفتم که بگم با این دیدگاه و تجاربی که به دست اوردم به این اعتقاد رسیدم که :
عاشق شدن و نرسیدن به عشق فقط یک درده. فقط غم و غصه ات از نرسیدنه. فکر و ذکرت گرفتاره.
توی عشق میگن ادم شروع می کنه به ساختن یک بت از طرفش.سعی می کنه همه خوبیهایی رو که خودش دوست داره تو وجود طرفش ببینه.و روز به روزم بیشتر عاشق می شه..حالا اگه این خواستن به وصال نرسه تو ذهن ادم این بت می مونه و احساس ادم قویتر هم می شه و حتی این نرسیدن بعضی وقتا یه امید و ارزویی به ادم میده که باعث شور و حرمت ادم می شه و هیچ عشاق دلسوخته ای رو نم یتونید پیدا کنید ا زمعشوقی که به وصالش نرسیده دلخور باشه…
اما همین عشق وقتی به وصال برسه..چه ازدواج چه یک رابطه غیر رسمی ولی نزدیک…وقتی که ام طرف مقابلش رو با چشم های واقعی تر می بینه.. درصد زیادی از اون بتی که ساخته بود می شکنه و این خیلی سخته..
در حال حاضر معتقد به عشقی هستک که از صفر شروع بشه …قابل درک باشه و مبنای درست داشته باشه…حالا اگه نوع خاص عشقی که در کلام اول به ذهن ادم می رسه و عشق به جنس مخالف باشه ..به نظر من عشقی که بعد از ازدواج شکل بگیره عشق واقعیه… و به نظرم اگه روابط عاشقانه ی این روزها به وصال و ازدواج ختم بشه صد تا بدبختی خواهد داشت..
.
.
پذیرای لنگه کفش های همه عشاق محترم هم هستم..بفرمائید پرت کنید..

دسته‌ها:کاملا جدی

loosing myth

30/08/2010 3 دیدگاه

دبستان بودم. کلاس دوم یا سوم.پسر دایی ای دارم که اون موقع داشت دیپلم می گرفت.تو دنیای کوچیک من ، اون یک اسطوره بود.توی باغشون که می رفتیم شاخه های درخت رو می شکست.عضلاتی داشت که فکر می کردم قویترین عضلاته. اواز هم می خوند برامون.و من و همبازیم(خدا رحمتش کنه) سعی می کردیم شعرهایی رو که اون می خونه گوش کنیم ،یاد بگیریم و بعد زمزمه کنیم و گهگاهی هم خر نعره می زدیم.اگه کسی برامون خط و نشون می کشید بهش می گفتیم پسر دائیمون رو میاریم و کاری خواهد کرد که چیزتان رو به هوا بشه.اگه تهدیدمون می کرد پاپیون می کردیم و حرف گوش کن می شدیم.
مدرسه ها که شروع می شد و من بر می گشتم شهر خودمون شعرهایی رو که یاد گرفته بودم می خوندم و از قدرت بدنی و بقیه چیزایی که توذهنم ساخته بودم تعریف می کردم.
بزرگتر که شدم ادمهایی دیدم که خیلی قویتر از اسطوره من بودن. اهنگ ها رو با صدای خود خواننده ها شنیدم و لذت بردم. توی هیچ دعوایی نشد که بیاد کمکم و کم کم اسطوره من رنگ باخت.
اسطوره سابق من الان در اوج جوانی یک کمر باریک و خمیده داره.یک زندگی پایین تر از معمول و عضلاتی که هیچ نیستند.
رنگ باختن اسطوره ها قصه ی غم انگیزیه. هر کدوم از ما معمولا یک اسطوره داریم. اسطوره هایی که توی ذهن ما همه کاره اند.کاش می شد اسطوره ها رو تو ذهنمون نگه داریم و به دنیای واقعیمون نیاریم. دنیای نامرادی که به هیچ چیزی رحم نمی کنه.این قصه غم انگیز باعث شد هیچ وقت برای خودم هیچ اسطوره ای نسازم.دیگه حتی وقتی به فوتبال زیبا فکر میکنم لیونل مسی اسطوره من نیست بلکه اسطوره من خودم هستم که کمی هم از لیونل مسی بهتر بازی می کنم.توی تمام مسائل اگه بخوام اسطوره داشته باشم توی ذهنم دنیایی می سازم که خودم تعیین کننده هستم. حتی اگه هزاری هم که با نقطه مورد نظر فاصله داشته باشم فانتزی ذهنیم شامل خودم و خواسته ام می شه. ترجیح میدم تو ذهن و دنیای خودم زندگی کنم و لذتببرم. همیشه هم قرار نیست توی واقعیت زندگی کنم.گاهی شده مسیرهای طولانی مسافرت رو که ساعت ها طول می کشه برای خودم فضا سازی می کنم. دنیا سازی می کنم. می رم به سمت خواسته هام و بهشون میرسم و حتی شده که با این کار از چیزی زده شدم و دیگه اون چیز برام ارزشمند نبوده. یعنی بدون اینکه نیاز باشه تو دنیای واقعی تجربه اش کنم توی توهمات خودم به حدی بهش دسترسی پیدا کردم و لذتش رو بردم و بعد هم دیگه دلم رو زد و بیخیالش شدم.
این قدرت تخیل و تصورات و این دنیای خیالی همیشه هم خوب نیست. ولی وقتی از این دنیا خسته می شم، وقتی بی معرفتی های ادمها رو می بینم، وقتی بی وفایی ها رو می بینم و دلم میگیره میرم اونجا داد میزنم و دعوا می کنم و شیشه می شکنم و عقده خالی می کنم. اروم می شم و بر میگردم……
دنیای واقعی این روزها خیلی حال بهم زن شده

دسته‌ها:کاملا جدی

pee

12/08/2010 5 دیدگاه

ادم بی تربتی نیستم ولی باید بگم شاشیدم تو این رسانه تخمیه میلی که به خاطرات مردم هم رحم نمی کنه. تصور ماه رمضون بدون ربنای استاد شجریان صیغه جدیدیه که رسانه تخمی شروع کرده و من تنها چیزی که لایقشون دونستم همین عمل شاشیدنه البته اونم ………………..

دسته‌ها:کاملا جدی

honestly

25/04/2010 4 دیدگاه

سلام
ادم باید یه حرکتی بکنه. همیشه -از عنفوان کودکی-(لغات بد تلفظی مثل عنفوان رو دوست دارم.ادم حس میکنه چقدر باکمالاته!) حس میکردم کاملا با مردم عادی فرق می کنم.اون موقع از اون لحاظ ولی الان دیگه مطمئنم از این لحاظ.قبلنا فکر می کردم من ادم روشنفکری هستم .روشن که نبودم ولی اقلا باید فکری می شدم تا بتونم به خودم بقبولونم که روشنفکرم خوب. امروز عصری نشستم کلی فکر کردم. یعنی یه مقداری تریپ روشنفکری برداشتم که مثلا کمی فیلسوف بازی در بیارم و فکر کنم. نتایج خفن ، جالب، مایوس کننده و موارد دیگه ای دستگیرم شد.
پیش خودم فکر کردم دقیقا چه چیزهایی اگه الان اتفاق بیفته من رو خوشحال می کنه تا بیشترین حدی که می تونم تصور کنم.چیز جالبی که فهمیدم این بود که شیوه رسیدن به اون چیزایی که دوست دارم خیلی بیشتر برام مهمه تا خود اون چیز.
دومین چیزی که فهمیدم این بود که به طرز بسیار فجیعی مادی گرا شدم.البته توقع نداشته باشین بیام شر و ور تحویل بدم که اوج شادی من اون لحظه ایست که اخرین فرد گرسنه در گینه بیسائو یک دل سیر چلوکباب (کی میگه اونجا چلوکباب ندارن؟امن میگم هست. اگه شما نظر دیگه ای دارین مدارکش اگه موجوده نشون بدین..بگین دیگه..بگین) بخوره.ولی خوب دیگه من خیلی مادیگرا حس کردم هستم.
خواستم شادیهامو اولویت بندی کنم ولی نتونستم .و فهمیدم که خیلی ندید بدیدم.
و وقتی غور در دریای تفکرم تموم شد حس کردم چقدر شادیهای من سهل و ممتنع هستند.
و اخرین نکته ای که فهمیدم این بود که خیلی خیلی دارم شبیه شیزوفرنی ها می شم.دنیای خیال تو زندگی من عجیب پررنگه. اگه بخوام می تونم روزها با تفکراتم تو دنیای خیالی خودم سیر کنم. اصولا اینا چیزائیه که معمولا ادمها نمیان تو وبلاگشون بنویسن ولی من می نویسم واسه دل خودم.روزای اینده دوست دارم برگردم ببینم چقدر راه و روش و تفکرات و زندگیم عوض شده و چقدر تفکراتم درست بوده یا غلط..بگذریم.
اگه دوست دارین شادیهامو بخونین از اینجا به بعدشم بخونین. در ضمن اگه دارین خونوادگی می خونین هیچ تضمینی نمی دم که مسائل مورد دار مشاهده نشه.
.
.
.
.
.
.
قبول شدن تو ازمون کارشناسی ارشد امسال و پذیرش تو دانشگاه تهران….شاید بگین چه بی مزه..ولی جالبیش وقتیه که بدونین امسال تو ازمون کارشناسی ارشد امسال کلا رویهم 7 تا سئوال جواب دادم.!
.
دومین موردی که خیلی منو خوشحال می کنه پیدا کردن نیمه گمشده است-اگه خقیقت داشته باشه-دوست دارم اونی که همیشه تو تفکراتم بوده رو پیدا کنم.همیشه حس کردم که این توانایی رو دارم که یکی رو دیوانه وار دوست داشته باشم. (البته توانایی متنفر شدن تا حد اعلا رو هم دارم). همیشه یه عشقولانه ی محشر تو ذهنمه.هر چند تا حالا حسش نکردم چه جوریه ولی حس می کنم باید خیلی باحال باشه.یه عشقولانه دوطرفه. همیشه به خودم میگم اگه دلخواهمو پیدا کنم بهترین می شم براش. سعی می کنم از محبت سیرابش کنم.باهاش صادق و وفادار خواهم بود تا سر حد مرگ…. سهل و ممتنعه ولی این ارزومه.دوست دارم بتونم شادش کنم و از شادی اون شاد بشم.واقعیه واقعی. این چیزیه که فکر کنم اگه بقیه ارزوهام هم براورده نشن بتونه جور اونها رو هم بکشه.
.
مورد بعدی داشتن یه ماشین مدل بالا ترجیحا بنز s-300 (بیشتر از این ذهنم قد نمی ده)…البته دوست ندارم با پول خودم این بنزو بخرم. دوست دارم مثلا تو یه قرعه کشی این بنز رو برنده بشم. رنگشم باید سفید باشه.هر چند قصد خرید یه 206 اس دی دارم (با قرض و قوله از صغیر و کبیر) و همینم کارمو راه میندازه ولی خودم حس می کنم این از عدم اعتماد به نفسه من باشه. چون ماشین سوار شدن -با کمی تفاوت قابل چشم پوشی- توفیری نداره ماشینت چی باشه و حس می کنم که بیشتر داشتن خود ماشین برام مهمه.یعنی دقیقا نمی دونم چه جوریاست ولی این می دونم خیلی خوشحال می شم.
.
.
مسلما همه ادمها یه فانتزی ذهنی دارن واسه خودشون.من خیلی دوست دارم فانتزیم توی س. e . اکس با یه بازیگر زن ایرانی باشه. خودم هم نمی دونم دقیقا چرا این.نه از بازیش خوشم میاد نه به نظر خیلی ها خوشگله ولی من خیلی اینو دوست دارم.اسم اون بازیگرو نمی تونم اینجا بگم..چون احتمالا میاد ازم شکایت می کنه .خیلی تو این مسئله و عواقبش ریز نمی شم…خوبیت نداره..اینجا خانواده رد می شه خوب!
.
.
همیشه یه ارزوی جالبی که داشتم این بود که سوادم تو رشته خودم کامل باشه. یعنی چیزی از رشته خودم(حداقل دانسته های شناخته شده تا این زمان) نباشه که من بلد نباشم. خیلی دوست دارم هر مساله ایی رو می بینم بلدش باشم.
.
.
به اینجاها که رسیدم حس کردم روشنفکری اصلا به من نیومده.اما از شوخی گذشته شاد شدنه من خیلی اسونه. می شه اینو تعبیر کرد که من ادم خیلی کوچیکی هستم.ولی خوب باشم.همینی که هستم.من که نمی خوام دنیا رو عوض کنم. من هم یه ادم عادی ام مثل میلیونها ادم دیگه.فکر میکنم ادمها با ارزوهاشون زنده اند. خیلی ها با ارزوهاشون زندگی می کنن.خیلی ها برای رسیدن به ارزوهاشون در تلاشن. خیلی ها ارزوهای قابل دسترسی انتخاب می کنن و خیلی هم توهم میزنن مثل من..ولی وقتی میرم تو دنیای خیال خودم شاد می شم. صخنه زندگی رو اونجوری می چینم که خودم دوست دارم. دنیایی دارم که وقتی خسته ام از دنیا و ادم های دور و برم و نامرادیها می رم یه سری میزنم بهش. یه گردشی میکنم و شنگول می شم و دوپینگ میکنم برای برگشت به دنیای نامراد.همینی که هستم تقریبا دوست دارم. یعنی دقیقا .. اینجوری..

دسته‌ها:کاملا جدی

بم شش سال پس ویرانی

25/12/2009 2 دیدگاه

سلام
خوشبختانه توی مملکت ما تا وقتی که این صدا و سیمای عزت هست دیگه هیچ چیز زشت و بد و کریهی وجود نخواهد داشت در داخل ایران جز معدودی خس و خاشاک که به زودی اونها هم دهنشون اسفالت خواهد شد.هر سال این موقع که می شه تلویزیون یه فیلم در پیت ابکی مرتبط با زلزله می سازه و نشون میده و بعد هم یه دو تا مصاحبه و عکس و تصویر از جاهای خوشگل بم نشون میده و بم میره تا سال دیگه فراموش می شه.این شرایط درد آوره وب من دیدم ارزشش رو داره یه سر برم بم و ته و توی قضیه رو در بیارم. چون یکی دو بار برای ماموریت رفتم اونجا و تا حدودی اوضاعشون رو دیدم.انچه که در ادامه میاد نتیجه ی این احساسه دین من به بم و بمی هاست.

** قابل ذکر این که این نوشته بر اساس شنیده های منه و گفته های مردم و چون جزو سران مملکتی که هیچ جزو ته نشین های مملکتم نیستم مدرکی ندارم که ارائه بدم و گوشیم هم فعلا نمی تونه عکس بگیره اما در مسافرت بعدی حتما عکس های مطالبم رو هم خواهم گذاشت.
مقدمه: مردم همیشه حرف های زیادی می زنند که خیلی ها حقیقتن و خیلی ها هم شایعه. برنامه ای چند سال پیش از تحقیقات دانشمندان ژاپنی و دانشگاه فردوسی مشهد رو نشون میداد.توی اون برنامه یه پروفسور ژاپنی اعلام کرد این گسلی که موجب زلزله شد غیر از اون گسل قبلیه. یعنی یک گسل جدید شناخته شده. من سررشته ای از زمین شناسی ندارم و نمی دونم ایا مداخلات بشر می تونه باعثه ایجاد گسل بشه یا نه.چرا این حرفا رو میزنم؟دلیل داره.از تعدادی از بمی ها که توی این مدت باهاشون صحبت کردم و بر خلاف من و شما قبل و بعد از زلزله اونجا زندگی می کردن حرف هایی رو شنیدم که قضاوتش رو میذارم واسه شما.در شمال غربی بم یک منطقه کوهستانی و دشت قرار داره به اسم منطقه کفوت.این منطقه از دیرباز محل انجام مانور و ازمایش های موشکی بوده.بعضی از مردم بم اعتقاد دارن فعالیت های مشکوک نظامی توی اون منطقه مثل ازمایش های زیر سطحی باعث فعال شدن گسل هایی شده که بیش از 2000 سال فعالیتی نداشته اند و این 2000 سال مدرکش همون بنای خشت و گلیه ارگ قدیم بمه که تا روز زلزله سالم و پابرجا مونده بود.از یک نفر هم شنیدم که عصر 5 شنبه قبل از زلزله تعداد زیادی ماشین خارجی با شیشه های دودی و بدون پلاک به سمت منطقه رفتند. شاید واقعیت باشه و یا شاید هم یک توهم.نمی دونم. هر چی هم که بوده مهم اینه که مردم بم زندگیشون با خاک یکسان شد.
روزهای زلزله:

 
به جرات می گم مردم ما (نه دولتمردان) مردم بسیار مهربونی هستن و دیگه همه ما میدونیم از کمک ها و همدردی هاشون توی روزای بعد از زلزله چه ها که کردن مردم. انصافا سنگ تموم گذاشتن.اگه تو ذهنتون مونده باشه یک سال بعد از بم توی زرند کرمان هم زلزله ای اومد که از یکی زرندی شنیدم با وجود فاصله زیاد بمی ها جزو اولین گروه هایی بودند که خودشون رو برای کمک به زرندی ها رسوندن.در اون زمان وروزهای زلزله تمام مردم جهان دست یاریشون رو به سمت بمی ها دراز کردند.بعضی از حرفها پیرامونه کمک های مردم دنیا و ایران وجود داره که من آرزو می کنم کاملا اشتباه باشه و فقط توهم باشه چون اگه نباشه بسیار ناجوانمردانه و وحشیانه است. من هم که علاقه ای به کهریزک ندارم پس بیخیاله اون حرفها می شم.

شرایط فعلی:

 

از تلویزیون دیدید حتما اون ساختمونه سرخ رنگ رو. اونجا مجموعه سایت اداری شهر بمه.که مرکز تجمع ادارات مختلفه. فرمانداری و شهرداری و تعزیرات و ارشاد و …… همگی اونجا مستقرن و از این لحاظ برای مردم خیلی خوب شده. دادگستری در محل جدیدی جنب اتوبان خلیج فارس بنا شده که بسیار هم زیباست.بانک ها همگی ساخته شده اند. اداره اب و فاضلاب و دو مرکز مخابرات ساخته شدن. اداره برق و اداره مخابرات هنوز توی کانکس ها هستند.اموزش و پرورش به ساختمون جدید رفته که بسیار هم شکیله. ثبت اسناد در استانه انتقال به ساختمونه جدیده. مساجد و مراکز نظامی همگی ساخته شدند. بازار که مرکزش خیابان کاشانی است گویا نیمه کاره است و قسمتی از کاسب ها توی بازارچه ای که با کانکس های فلزی ساخته شده به تجارت مشغولند.بیمارستان امام تبدیل به مرکز بهداشت شده و مشخص نیست چرا. بیمارستان پاستور قبل از زلزله اماده بهره برداری بود و الان مهمترین مرکز درمانیه بمه. همینطور بیمارستان افلاطونیان که بیمارستانی خصوصیه ساخته شده.
و اما.
اما مشکل مردم هستند. مردمی که این بار از ترس خواستند خونه های محکمی بسازند. مردمی که گویا وام های ساخت و ساز بسیار کم بوده براشون .اگه از چند تا خیابون اصلی که مراکز اداری هستند بریم به سمت دیگه نقاط شهر واقعیت اشکار خواهد شد.خانه های نیمه ساز. خانه های بدون حصار. اسکلت های فلزی و فونداسیون های بتونی. بارهای شن و ماسه و اجر و اهن و میل گرد.از بم چهره ای ساخته که شبیه یک کارگاه ساختمانی شده با این تفاوت که ساخت و ساز برای مردم تقریبا بیش از 70 درصدشون ناتمام رها شده.فقط به این فکر می کنم اگه من هم قرار بود توی اون کانکس ها ی فلزی زندگی کنم باز هم به همین صبوری مردم اون مردم بودم؟؟بعید می دونم. حالا به این شرایط اضافه کنید اینکه بم لوله کشی گاز نداره.نفت هم سهمیه بندی شده. یعنی برای یک خانواده 4 نفره حدود 400 لیتر در 5 ماهه سرد سال.شاید بگید بم که سرد نخواهد شد اما سوز مناطقه کویری استخون رو می شکنه. روزای بعد از زلزله که بم رفته بودم این سوز رو خودم به عینه حس کردم و مرحله بعد که رفتم بم فقط برای کمک پتو همراه خودم بردم. اضافه کنید که کنتور های برق بم از کنتورهای جدید و دیجیتال هستند که مردم خیلی شاکی هستند ازشون. میگن اگه خوبه چرا بقیه کشور نباید از این کنتورها باشه. توی بم شنیدم قبض های یک میلیون و پانصد هزار تومانی برای بعضی خانه ها صادر شده. یعنی چند برابره حقوق من!!. در بعضی مناطق از ساعت 6 بعد از ظهر تا 6 صبح اب به کلی قطعه و مردم با تانکر و منبع های اب سر می کنند. با این تفاسیر من یکی اگه حقوقم رو چند برابر هم بکنن فکر نکنم بتونم توی بم دووم بیارم.مردم بم دور اول سفر منتصب ازشون خواستن که وام های زلزله رو بهشون ببخشه چون کسی توان پرداخت رو نداره و کلی هم جریمه خوردن. البته با هر کی صحبت کردم می گفتن پرداخت نمی کنیم اما اگه زمانی بخشیده نشند اوضاعع بسیار بدی خواهد شد چون هر وامی 4-5 برابر خوهد بود.متاسفانه دولت هم چندان نظری به شرایط بم نداره ویا چون هر بار که اونجا میرم حس می کنم هیچ تغییری نکرده.

شرایط فرهنگی:

شاید بدونید بد نباشه. توی شهر هایی که جمعیت به یکباره افت کنه شرایط ویژه برقرار می شه و اداره شهر با یونیسف خواهد بود. این رو از یک بمی شنیدم و نمی دونم چقدر صحت داره.اون اقا که دبیر اموزش و پرورش بود می گفت ترس دولت وقت از این موضوع باعث شد تعداد کشته ها رو خیلی کمتر از امار واقعی اعلام کنه.از اون طرف دولت مردم رو ترغیب کرد که به شهر بم برند تا خالی از سکنه نشه. و این شد که دو ماه بعد از زلزله بدلیل حمایت های دولت و عدم پایش سکنه جمعیت بم از تعداد قبل از زلزله چند ده هزار نفر بیشتر شد!! این کوچه جمعیت باعث شد فرهن های مختلف به بم هجوم بیارن و چون اکثرا هم از قشر با فرهنگ پایین تر بودن باعثه یک فاجعه فرهنگی در بم شد. بم که زمانی بزرگانی مثلب داریوش رفیعی و کوروس سرهنگ زاده و استاد بسطامی و استاد شاهرخی و … رو پرورش داده در حال حاضر به شدت در حاله رنج بردن از این فرهنگه خرابه وارداتیه.
حالا این واقعیت ها رو ببینید و این رو بشنوید. گویا بعد از زلزله بم رئیس فعلی شاخه جوانان سازمان هلال احر جناب مثلا اقای به اصطلاح دکتر مظفر(برادر وزیر اموزش و پرورش سابق) کتابی رو می نویسه با عنوان » نگاهی دیگر به زلزله» و توی اون کتاب با ذهن ناقصه خودش ایات قران رو تاویل کرده که اره مردم بم به دلیل فساد اخلاقی دچار عذاب خدا شدند مثل قوم عاد و ثمود!!!!!! من خودم عکسی رو از یه عکاس ایرانی تو اینترنت دیدم که فردی روی سجاده نمازش و در حاله سجده کشته شده بود در زیر اوار و نفهمیدم ایا مردم قوم عاد و ثمود هم مثل بمی ها نماز می خوندند؟یا مثل بم یها خداو پیغمبر رو قبول داشتند؟؟مشابه این حرف رو یه اخوند نما به اسم قرائتی زده گویا و گفته مردم بم به خاطر ندادن زکات! عذاب شدند.من موندم این جلبک فکر ها چرا اینقد راحت به خودشون اجازه میدن ایات خدا رو تفسیر کنن!؟من خودم بمی های زیادی رو می شناسم که اگه نگم معصوم هستند میگم خیلی معتقدند.این اقای دبیر اموزش و پرورش می گفت: » ما بمی ها سخت ترین شرایط رو تحمل می کنیم اما توهین های این نامردها رو تحمل نمی کنیم.» در همین راستا گویا دو سه هفته قبل که مسابقات جوانان هلاا احمر در بم برگزار می شده این نویسنده کتاب توسط تعداد زیادی از بمی ها مشت و مال داده شده و شبانه خونین و مالین از بم فراری شده.من خودم شخصا وقتی مترین بی احترامی به رفتگانم بکنه به هیچ وجه کوتاه نمیام و شخصا ابن حرکت بمی ها رو تحسین می کنم.اقای م.ر می گفت » بیصبرانه منتظر زیارت روی ماه قرائتی هم هستیم».

مسئولان :

مشکل بزرگ بم اینه که مسئولانش بینش چندانی ندارن.یا اگه هم دارن بومی نیستن و دلسوز بم و بمی ها نیستن.سال گذشته یک رسوایی بزرگ مالی توی شهرداری بم اتفاق افتاد که چند میلیارد پول بی زبون مردم به باد رفته.

دله مردمه بم پر از غمه. این غم رو می تونید از سقف هایی که وجود نداره ، از بهشت زهرایی که چند برابر شده ،از جفاهای دولت مردان، از دروغ های صدا وسیما، از توهین های یک مشت کوته فکر و از فرهنگی که الوده شده می تونی حس کنی. بمی ایستاده . با تمام این تفاسیر بمی ها که قدمتی 2000 ساله دارن خواهند ایستاد و مقاومت می کنن. براشون مهم نیست کشورشون بجای اینکه اونا رو در یابه به اعراب و افاغنه و ونزوئلا و کومور و ترکیه و ……. کمک میکنه اما مردم خودش رو فراموش کرده. بمی ها عادت کرده اند. مرکز اقتصادی بم ارگ جدید بود. جایی که خودرو های دوو و هیوندای و گل و لیفان و ام وی ام و …. مونتاژ می شد و قرارداد تولید هم در حاله اجرا بود و حتی تا 40 درصد هم تولید قطعات داشتند.این مجموعه عظیم که جند هزار جوان بمی رو مشغول کرده بوده این روزها در حاله ورشکستگیه.شاید بزرگترین جرمش هم اینه که بیشتر سهامش متعلق به خانواده ی هاشمی رفسنجانیه. درسته این خانواده مافیای اقتصادی هستند اما ایا این مافیا برای جوانهای بمی اشتغال ایجاد نکرده بود؟ایا اینمافیا برای بم درامد زایی نداشت؟؟و از همه دردناکتر اینکه نماینده ی محترم شهرستان بم به عنوان موافق وزیری صحبت کرد که باعثه تعطیلی کارخونه های بم و بیکاری جوانانه بمی شده.
بم یک شهره باراندازه قاچاقچیانه. این شهر هم مرزه با استان سیستان.قبل از این شهر چندان گیر و بستی برای مواد مخدر نیست اما به این شهر که می رسن حمل مواد مخدر به جلوتر خیلی براشون سخت می شه و این باعث می شه که مواد توی منطقه پخش بشه و با قیمت های خیلی کم هم پخش می شه که باعث می شه جوونای زیادی به سمتش کشیده بشن. جوونی که اگه کار داشته باشه خیلی کم ممکنه که گرفتاره این مواد بشه.

در پایان میخوام به همه ی بمی ها تسلیت بگم و برای رفتگانشون تقاضای امرزش بکنم از خدای بزرگ. من همیشه تا جایی که در توانم هست در کنارشون اگه نباشم حداقل روبروشون نخواهم بود.کاری که خیلی ها این روزها می کنن.
روحشون شاد و یادشون گرامی.

دسته‌ها:کاملا جدی

18/12/2009 3 دیدگاه

سلام
همونطوری که حدس میزدم جناب معاون وزیر نیومدن و فقط یه مقداری سوختگی در نو.احی پایین دستی بدن و یک دست بریده شد نصیب ما.
چند روزه دیگه یه روزه مهمیه. شاید یه پست براش نوشتم. یه پست روشنگرانه. شایدم نه.همه چیز به حس و حالش بستگی داره.فقط اینو گفتم شاید من هم بتونم یه کم سوختگی ایجاد کنم اگه پست رو نذاشتم و تلافی امروزو سر خواننده های بسیار محترم و بیشمار وبلاگم در بیارم.
هر چند وقت یه بار حس می کنم دچار سردرگمی می شم.چه حکایتیه نمی دونم. یعنی تا 2-3 هفته پیش عزمم رو جرم کرده بودم که ارشد قبول شم ولی الان مدتیه که سراغ کتابهام نرفتم. یعنی رفتم ها. همین دیروز ولی واسه خوندن نبود. از کمد کتابام خسته شده بود رفتم یه کمد خوشگل خریدم. یه کمد لباسی هم خریدم.به قول معروف جهیزیه ام رو کامل کردم.این خرید ها هم فقط یه جو زدگی بود. یعنی دیروز صبح رفتم یه وسیله واسه اداره قیمت کنم اما از اینا خوشم اومد و خریدم و نتیجه اش 500 تومن پول نقد بود که دادم رفت! و تا اواخر شب داشتم جابجاشون می کردم. البته کمد کتابی رو خودم سر هم کردم , و طبق معمول مقادیر متنابهی از پیچ و مهر ها اضافه اومد که باید برم بدم به سازنده اش بنده خدا ضرر نکنه.:)
روزها فکرم خیلی این ور اونور میزنه. از یه طرف میخوام برم یه کار جدید رو توی یه شهر دورافتاده شروع کنم.یعنی یه نیروگاهه دیگه.کارش بیشتر از این شغل فعلیم درامد داره. یعنی حداقل 2.5 برابر و از طرفی مثل این کارم احتمال فسیل شدنم هم کمتره.شرایطه دیگه ای هم داره . البته بزرگترین مشکل من اینه که اونجا اینترنت دسترسی ندارم.فط منتظرم ببینم این وایمکس ایرانسل چه گلی می خواد بزنه به سرمون. اگه واقعا خوب باشه یه لپ تاپ میگیرم و یه سیم ایرانسل تا بتونم با اعتیادم به اینترنت کنار بیام.
فکرم مشغوله. از زندگی چی می خوام؟؟واقعا نمی تونم یه جواب خوب و راضی کننده به خودم بدم. اینجور وقت ها بهترین کار اینه که می شینم یه فیلم نگاه کنم تا فکر نکنم. می خوام فیلم 2012 رو نگاه کنم. جالبه من که خوره ی فیلم بودم الان 4-5 ماهی می شه که اصلا فیلم ندیدم!!

دسته‌ها:کاملا جدی
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.