بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘من بی تقصیرم’

بی جنبه

05/09/2010 5 دیدگاه

فکر کن و تصور کن
نشستی پشت ماشین صدو و خورده ای میلیونی
ماشین صفر
رنگ سفید براق
باید خیلی بدبخت باشی که با یه خنده یه داف و یه قر کمرش (هر چند داف محترم داشبورد و صندوق عقب و ویوی خیلی خوبی داشته باشه) حواست بقدری پرت بشه که ماشینتو بکوبونی به ماتحت یه تاکسی پیکان مدل 73..زرت ماشینت قنصول شده…گل گیر سمت راننده و کاپوت کلا جمع شده(منظورم کاپوت ماشینه ولی شما مختارید هر چیزی مشکوکی رو مجسم کنید).. چراغ های جلو شکسته و از همه بدتر داف محترم رفته سوار یه 405 شده با 3 تا پسر ژیگولو
خدایی خیلی بدبختی
.
.
اصلا واسه همینه من ماشین مدل بالا نمی خرم!

دسته‌ها:من بی تقصیرم

استرس!

14/12/2009 6 دیدگاه

سلام
قراره توی شرکت سیستم مدیریت ایمنی OHSAS 18000 اجرا بشه واسه همین قرار شده همه همکارا برن آزمایشگاه آزمایش بدن. ازمایش ادرار و خون.تعدادی از همکارای مشکوک به دود و دم و مابقی قضایا هر چی بهشون گفتیم این آزمایشا فقط واسه شناسایی بیماری های نهفته همکاراست و ربطی به بقیه مسائل نداره تو گوششون نرفت.و نیومدن واسه آزمایش.
قرار شد شب چیزی نخوریم و صبحشم ناشتا بریم واسه آزمایش. خوب من هم که حرف گوش کن. تصمیم گرفتم سر ساعت 7 شب یه شام مفصل بخورم. دیروز که از کار برگشتم ساعت 3 بود . یه ناهاری خوردم و خوابیدم.ساعت 6 پاشدم و همینجوری داشتم دورز خودم می چرخیدم که دیدم ساعت شده هشت. واسه همین فقط تونستم 2 تا موز بخورم و بیخیال شام شدم. شب های زیادی بدون شام خوابیدم اما دیشب هی این شکم لامصب پیله کرده بود که بابا اگه شام بخوری فرقی نمی کنه و فقط یه کمی عدد ها بالا پایین میره اما تفاوت تاثیر گذاری نخواهد داشت. اما خوب نشد که یه شام بخورم.
صبح یادم نبود که باید آزمایش ادرار بدم واسه همین همه رو طبق معمول قبل از خروج از خونه خالی کردم.با یکی از همکارا رفتیم بیمارستان.کمی زود رسیدیم و توی این فاصله سعی کردیم از نعمات موجود به اندازه کافی فیض ببریم.
داخل که رفتیم سه تا از همکارای خانم هم اومدن.ما همه با هم رفتیم داخل. از لحظه ای که پامو گذاشتم توی بیمارستان استرس اومد سراغم. خیلی عجیب بود برام. هزاران هزار موقعیت استرس رو در عین سیب زمینی بودن گذرونده بود ولی امروز استرش گرفته بودم.خودم که می گم ترس از کمبود جیش بود.قوطی ازمایش رو که داد به دستم حس کردم یه بشکه ی 220 لیتریه.نشستم اول خون دادم. سرنگ رو که کرد تو بازوم کلی کولی بازی در اوردم و همکارای خانومم انصافا رنگشون سفید شده بود.پرستاره فهمید دارم همکارامو دست میندازم خنده اش گرفته بود. یه چند لیتری ! خون گرفتن و من می گفتم » خیلی مواظب باش این همون خونیه که می گن خونی که در رگ ماست….»
این قسمتش حل شد. خوب چون ازمایش اعتیاد نبود واسه جیش کردن محدودیتی نداشتیم.ادرس گرفتیم توی بخش ارتوپدی بریم بجیشیم. خوب من جلو افتادم و رفتم. در دستشویی رو که باز کردم و خواستم برم تو یه نره غول 2 متر در 1 متری با یه ریش و سبیل خفن با یه روپوش سفید اومد که » اقا اینجا حق نداری ابکاری یکنی.برو بیرون» انصافا حق داشت گول هیکلشو بخوره چون من خیلی محترمانه سرم رو انداختم پایین و برگشتم. فکر کنم یارو مسئول قبض روح بود.احتمالا تنها کاربری که با اون تریپ می شد واسش متصور شد همین بود.
بالاخره یه دستشویی پیدا کردیم. وارد شدیم. یه توالت داشت و یه حموم و من مجبور شدم بخاطر تواضع و تعارف الکیم برم تو حموم.
خوب شروع کردم.ولی نامرد همکاری نمی کرد. هر چی تلاش می کردم فایده نداشت.دریغ از یک قطره.
» ای دو… عزیز خیلی نامردی ……اگه نباری و ابرومو ببری»
خلاصه تو این فکرا بودم که دیدم ای دل غافل با یه فشار شدیدی داره میاد جوری که حس کردم یه لحظه نکنه اون یکی شیر فلکه باز شده که دیدم نه. خودشه. فقط نفهمیدم از کجا اینهمه اومد یه دفعه.خلاصه تا به خودم ا ومدم دیدم قوطی پر شد و اینجا بود که حس کردم خیلی دو… مبارک رو دست کم گرفتم. فقط فرصت این رو داشتم که مسیر مازاد رو به سمت کف حموم و دهانه فاضلاب منحرف کنم.حالا دیگه کلی زور زدم تا مرحله پاکسازی رو انجام بدم. فقط شانس اوردم که اب قطع نبود. خلاصه با هر فضاحتی دست و رویی شستم و زدم بیرون. تا از در خارج شدم دیدم همکارای خانم پشت در وایسادن و میخوان بپرن تو… گفتم همکارا صبر کنید هنوز اقای …… ماموریتش رو انجام نداده. قوطی رو که خواستم بذارم سر جاش یه نگاهی به بقیه ی قوطی ها کردم و دیدم دیگه دو… حرف گوش من زیادی کمکم کرده. تو همین حین حس کردم نگاهی روم سنگینی می کنه. برگشتم دیدم یه دختره همینجور به حجم بالای فعالیت داره نگاه می کنه. حس کردم داره می گه » بجای همکاراتم نمونه اوردی؟!». خوب من هم در جواب گفتم» شروعش با خودم بود ولی تعطیل کردنش خارج از اراده ی من بود!.»
خلاصه اینکه امروز بنده بسیار مشعوف و امیدوار شدم و موقع برگشت دیگه اصلا احساس استرس اول بار رو نداشتم.

این متن بلند رو گفتم بالاخره باید یه پیام اخلاقی هم داشته باشه.خوب پیام اخلاقی این متن اینه که «….. ………… ……….. .. ……. ……….. ………. ……… ……… ……….»
پیام اخلاقی چند تا کلمه ممنوع توش بود که ترجیح دادم ننویسمشون تا دچار ف.ی..لت…ری..نگ نشم.

دسته‌ها:من بی تقصیرم

سوژه ی من می شی؟

وقتی ادم بخوره به خنسی مطلب و سوژه بد روزگاریه.خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه. بد روزگاریه حتی از لحظات شکست عشقی و ورشکستگی و لو رفتن سوتی هات جلوی کسی که رو در وایسی داری باهاش هم بدتره.
داری غذا می خوری و همزمان داری به سوژه فکر می کنی. میخوای یه سوژه ای باشه که بترکونه.یه چیزی تو مایه های طنز های بچه های گل اقا خدابیامرز.همین جوری مشغول فکر کردنی که یه چیزی می خوره پس کله ات برمیگردی و می بینی که مامان جونت یه کفگیر تو دستش و داره بهت فحش می ده. کمی تمرکز می کنی ببینی حرف حسابش چیه؟! با اون همه تمرکز فقط متوجه می شی که اشتباهی سوپ بچه رو خوردی.باز خوبه خانواده قربانی هنوز نیومدن و الا اونا هم حتما می خواستن از راه های فیزیکی یا ترور شخصیتی وارد بشن.
برای سوژه نوشتن باید فکرت ازاد باشه. طی یک اقدام چریکی پا می شی و زنگ می زنی به رئیست و می گی محاسباتی که برای جلسه طراحی لازم بوده رو انجام ندادی چون گشاد شدی و فعلا هم فکرت درگیره(سوژه) و تصمیم نداری این کارو انجام بدی. خوب رئیس هم که مرد تحصیلکرده و منطقی ای هستش فقط 2 تا سئوال می پرسه اول اینکه ایا به روح اعتقاد داری!!! و دوم اینکه فیش حقوقی این ماهت قهوه ای خواهد شد.خوب این هم که جواب معکوس داد. ای تو روحت سوژه
می زنی به خیابون .ما شا اله چه در و دافی ریخته. توی یه ماشین یه دختر و پسر که فاصله های قانونی رو پشت سر گذاشتن می تونه سوژه خوبی باشه. می ری جلو به شیشه نگاه می کنی که یه نفر از پشت میزنه تو کله ات بر که میگردی می بینی یه سیبیله که پشتش یه ادم عصبانی وایساده. (قست عصبانیت رو فقط از شدت ضربه حس می کنی والا از پشت سبیل چیزی معلوم نیست که) …دنیا عوض شده. یارو بادی گارد دختره بوده شاید هم پسره..فرصت نیست که مطمئن بشی….ای تو روحت ماهواره که چه چیزا به این جوونا یاد دادی ..
یه سر می ری توی بازار.توی شلوغی و داد و هوار سوداگرانی که توی بازار مکاره دنباله اب کردنه جنساشون هستن.یه جوون نزدیک می شه و می گه عرق..وروق …زرورق…هفده..هجده..نوزده… خوب این ها رو خیلی اروم می گه و تو مشتاق می شی که مثلا این جوون رو بکنی اش سوژه .بهش نزدیک می شی که صحبت کنی . تازه سلام علیک کردین که یه سری برادر با ریش و پشم های انچنانی از میون جمعیت میریزن و جوون رو می گیرن و تو رو هم به عنوان مدرک جرم می برن بازداشتگاه. توی ماشین هم دو سه تا پس کله ای می خوری.تا هشت و نه شب طول می کشه تا ثابت کنی فقط دنباله سوژه بودی و نه اصل جنس و اهلش.. (دیگه اگه بگم مثلا پدر نامزدتون هم شما رو می بینه دیگه خیلی ضد حال می شه و می شه داستان هندی)
توی اتاقت می شینی. صدای تلویزیون از اتاق نشیمن میاد.سخنرانیه یکی از اشخاصه شخیصه مملکته. ما تحتت می سوزه. تنها جائیه که می تونی شونصد تا سوژه توش در بیاری و بکنیش مینیمال و ماکزیمال و هزار مال دیگه و بخورد ملت بکنی همین سخنرانی هاست ،ولی تا میخوای دست به این کار بزنی چشم ات میفته به کاغذی چسبوندی روی در و برای تنبه افکار همه ی انسانهای موجود و مرحوم دنیا نوشتی روش «کهریزک»….کمی تامل می کنی..دستی به باسنت می کشی…خوب فکر می کنی و در نهایت……….. بر می گردی ولی برای هزارمین بار سرت می خوره به ستون اتاق…و برای هزار و یکمین بار با خودت عهد می بندی که جای این نوشته رو عوض کنی.ولی مگه این سوژه ی نامرد می ذاره؟؟
بهترین کار اینه که دراز بکشی روی فرشی از روزنامه ها. این روزها روزنامه ها زیاد نیستن ولی با این حال با خیال راحت می شینی روشون چون استفاده از کیهان به عنوان فرش تخمه! هیچ عذاب وجدانی نداره.تخمه می شکونی و پوست های تخمه رو به هر سمتی که میخوای پرتاب می کنی چون اینجا اتاقه خودته و با خیال راحت به هیچ چیز فکر نمی کنی حتی سوژه…(گه گاهی هم نگاهی به اطراف می کنی و یه صدایی از خودت در میاری… چون کلا تخمه خوردن نفاخه و تو اجازه نی دی هیچ چیزی تو دلت بمونه)سعی می کنی رکورد خودت در پرتاب پوست تخمه به سمت بالا رو بشکونی و فیلم سنگین MuLLHAND DRIVE دیوید لینچ* رو نگاه می کنی و سعی می کنی قیافه ی روشنفکرا رو بگیری که مثلا فیلم رو فهمیدی و داری خراب می شی با اون همه فلسفه و پیوستگی و بازیهای زیر پوستی

.
همه چیز در امن و امانه. مملکت خوب و خوشه و اوضاع رو به بهبوده اونم با سرعتی خفن و تو هم باید فکری برای جای ضربه های پشت سرت که خوردی بکنی و همچنان بی سوژه بسازی و بسوزی.

پ.ن : ممنون از یاداوری یلدا خانم..من نوشته بودم فیلم از برتونه.پیریه و هزار مشکل

دسته‌ها:من بی تقصیرم

statics

20/11/2009 5 دیدگاه

می گن آمار توی ایران مثل ما.یوی . خانم هاست. همه چیز رو نشون میده غیر از اون اصله کاری رو.

این روزها هی فرت و فرت داره اماره که رو می شه.یه زمانی فرمانداری از یکی از همکارا اماری خواسته بود در زمینه فعالیت سازمان.این همکار هر چی امار می فرستاد فایده نداشت و مرتب برگشت می خورد. همکارمون که اعصابش خورد شده بود تقاضای کمک کرد. من به شوخی گفتم اون قسمتی که مربوط به دولت نهمه رو چند برابر بیشتر کن. به نحوی که اختلاف خفنی داشته باشه با قبلیها. هر چند من به شوخی گفتم اما همکارم همون کارو کرد و از قضا همین امار بزرگنمایی شده رفت و توی نمایشگاه سیمرغ (مرب.وط به خدمات سی ساله انقلاب در دهه فجر) به چاپ رسید. نمی دونم مردم ما واقعا نمی فهمن یا اینکه اینا خودشون رو اسکول می کنن. توی امار های مقایسه ای مثلا میان میزان تلفن های ثابت و تلفن های همراه رو با زمان شاه مقایسه می کنن. اخه یکی نیست بگه برادر و خواهر زحمت کش! اون زمان ها بابای بوش هم تلفن همراه نداشت چه برسه به مردم بدبخت ایران؟اون موقع چند درصد مردم دنیا تلفن ثابت داشتن؟حالا چی؟کاش این امار ها مقایسه ای می شد. کاش می گفتن کجای دنیا اینهمه فیلت.ر.ینگ هست.؟کجای دنیا اینترنت adsl 512 kb در حد یه اینترنت دیال اپ هم سرعت نداره؟.

.

ای کاش امار های ایران مثل مایوی مردونه بود. یعنی اگه اصل کاری رو نشون نمیده اقلا یه حدودایی دست ادم میومد!  و می شد برای فقط بعضی مسائل پیش بینی هایی انجام داد!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.