چرا مردم ما زیاد به چفت و بست اهمیت نمی ضرب المثل های زیادی هم گفته شده که من هیچ کدومشون رو بلد نیستم ، اما روایات و احادیث زیادی هم داریم که من اونا رو هم بلد نیستم -مهم نییته ادمه- با تمام این حرفا چفت و بست چیز خوبیه؟؟
روزگار کودکی توی خانه ای بودیم که همه جاش چفت و بست داشت.انباری اش،اتاق هاش،درب های بالکن هاش،زیرزمینش،و ….. این چفت و بست ها باعث شده بود مادر عزیزمون همه چیز رو بتونه از دستبرد ما حفظ کنه.من هم که یک ادم بسیار اروم و ساکت!! بودم از هر فرصتی استفاده می کردم تا یکی از این چفت و بست ها رو خراب کنم.اخه چه معنی میداد اون همه نقطه امن توی یه خونه وجود داشته باشه؟
روزها از پی هم میومدن و می رفتن و من ناراحت از اون همه چفت و بست.فامیلی داشتیم که من بسیار دوستش داشتم. چون هر بار که میومد خونه ما 2-3 روز می موند و کار هاش رو انجام می داد و کلی هم من باهاش خوش بودم. ایشون هم یکی از اخلاقای خوبش این بود که اصلا به چفت و بست اعتقادی نداشت. و همیشه در همه کیف هاش به روی کنجکاوی های من باز بود.خصوصا اون وقتا که با اون سامسونت قهوه ایش کلی حال می کردم.یکی از همین روزای خوب ،صبح زود پا شدم ،چشم هامو مالوندم و با چشم هایی که به زحمت باز می شدن رفتم سمت W.C .خوب درب رو باز کردم و در جا میخکوب شدم….. دوست عزیزم رو در حال …. دیدم.ماتم برد.بنده خدا هم دست پاچه شد ولی در موقعیتی نبود که بشه کاری کرد. یعنی اگه میخواست شلوارش رو بکشه بالا خوب تمام لباسش قهوه ای می شد. در اینجور مواقع ماهیچه ها هم خوب به فرمان نیستن دیگه. من در رو بستم و رفتم تو اتاقم قایم شدم. تا مدت ها این عذاب وجدان با من بود.دوستم همون روز رفت و من هر بار که قرار بود بیاد خونمون همیشه بدترین روزای عمرم بود.تمام تلاشمو میکردک برم خونه یکی از فامیلا یا اینکه کاری میکردم که جلوی چشم اون نباشم.تقصیر خودش بود.بابا چفت و بست داشت. چرا در W.C رو قفل نکرد؟؟خوب منم که تازه از خواب بیدار شده بودم و حواسم نبود خوب…..و اینجوری شد که یک عمر با خاطره ای بد همیشه اذیت شدم.
همیشه هر وقت دنبال خونه ای بودم یا خوابگاه یا هتل، اول نگاه می کنم که ایا W.C اش چفت و بست داره یا نه.اگه از فشار گاز هم بترکم محاله توی موالی برم که چفت و بست نداره.
حتما توقع دارین که نتیجه گیری کنم که چفت و بست چیز خوبیه !؟نه جانم. اصلا هم چفت و بست خوب نیست..حرف مرد یکیه.اگه چفت و بست خوب بود من الان مچ دو نفر رو نگرفته بودم!!!فکر کن دو تا همکار یکی مرد متاهل و یکی خانم متاهل در حال لا.ث زدن باشن و من مثل اجل معلق سر برسم….. در مورد وضعیت صحنه و موقعیت اونا چیزی نمی گم یا در مورد عکس العملشون. اما اینو می گم که اگه چفت و بست وجود داشت من الان اون صحنه رو ندیده بودم و اقای م.ر که خیلی اذیت می کنه ادمو تا یه در خواست رو امضا کنه الان چشم بسته درخواست های منو امضا نمی کرد یا خانم م.ک الان اینقد برای من لبخند نمی زد در حالیکه تا قبل از اون ماجرا همیشه از طبقه بالا با ادم حرف میزد!
خلاصه و منتجه ی این سخنان اینکه اقا جان چفت و بست خوب نیست.حتی برای W.C . خاطرات بد کودکی هم چیزی رو عوض نمی کنه. بچه باید ادب داشته باشه وقتی میخواد بره موال یه اهومممی دادی چیزی که اگه کسی اون تو هست در جوابش سینه ای صاف کنه یا سرفه ای بزنه ….بچه بی ادبی که این کار رو نمیکنه حقشه یک عمر خاطره بد داشته باشه. اما چفت و بست اصلا خوب نیست.باور کن.
همه ما قطعا توی زندگیمون اشتباهات کوچک و بزرگی داشته ایم. بعضی ها خیلی مهم نبودند ولی بعضی ها تاوان بسیار زیادی دارند.خوب من -یعنی اقای اینجوری- خوب که نشستم و فکر کردم و فکر کردم و وسطش هی ابمیوه و خود میوه ها روخوردم.باز هی فکر کردم و فکر کردم دیدم تنها دلیل شکست و عقب موندگی من از قافله موفقیت خودم و فقط خودم هستم.حالا اینا رو دارم با کلی شجاعت و دلاوری اینجا پابلیش می کنم تا درس عبرتی بشه برای شما. البته از خیلی از شماها که گذشته اما نگذارید بچه هاتون به سرنوشت اینجوری گرفتار نشن.
اولین اشتباهم روز اول دبستان بود. یعنی روزی که همه کلی خاطره خوب ازش دارن. من که بچه خود ساخته ای بودم تنهایی پاشدم رفتم مدرسه.توی راه کمی شیطونی کردم و کمی دیر رسیدم.و مطمئنم که اون ناظم نامردم از همین حرکتم کینه به دل گرفت و تا اخر دبستان دست به هر کاری که زدم یا گوشمو پیچوند یا خط کش فلزی کرد تو استینم. همون روز اول من خوب متوجه نبودم و رفتم انتهای اخرین صف وایسادم.ولی وقتی فهمیدم دو تا صف اونطرف تر صف کلاس سومی ها است. خوب من هم تصمیم گرفتم از هفته دوم برم توی صف کلاس سوم وایسم و اینجوری دو سال زودتر می تونستم کلاس پنجم رو تموم کنم و خانواده ام از رفتارشون با من پشیمون می شدن ولی خوب اون ناظم نامرد هر دفعه گوش های من رو چنان می کشید که فکر می کردی می خواد کش تیر کمون دستی داره می کشه. حس میکنم از همون موقع گوش هام دراز شده!خلاصه اونجا جایی بود که اشتباه کردم و بدون مطالعه و تحقیق رفتم تو صف اخر وایسادم و وقتی خواستم اشتباهم رو جبران کنم ناظم نامردم نگذاشت. می دونم از حسادتش بود.
کلاس دوم بودم که نیتازمند مبلغی ناچیز پول برای خرید دوچرخه شدم.خوب ادم اینجورها به باباش میگه. ولی چه بابایی که وعده سر خرمن میداد. کی می تونست کلاس دوم با اون درس های سخت کوکب خانم و تصمیم کبری و حسنک کجایی نمره بیست بیاره که من بیارم و دوچرخه بیاره. خوب یه بار که نمکی اومده بود تو کوچه من رفتم سرویس نقره مامی رو فروختم بهش. البته خیلی زرنگی کردم و نمک نگرفتم ازش. در عوض بهم یک حواله داد که برم دوچرخه ای رو که میخوام بخرم.خیلی زرنگی کردم و اون ظرف های نقره که مامانم هیچ وقت ازشون استفاده نمی کرد و همیشه توی بوفه بود رو دادم و بجاش داشتم صاحب دوچرخه می شدم. ولی خوب اشتباهی که کردم این بود که کپی ازش نگرفتم. یعنی حواله رو وقتی به مامانم نشون دادم پاره پاره اش کرد. البته سعی کردم مامان رو توجیه کنم که دوچرخه سود بسیار بزرگیه. اما خوب حواله ای که اقا نمکی داده بود به باد فنا رفت و من نتونستم یک معامله کلان اقتصادی رو به انجام برسونم.
توی دبیرستان سر امتحان تاریخ بود. خوی کی می تونست تفاوت بین فتحعلیشاه و محمدعلی شاه و لطفعلی و فلان رو حفظ کنه؟خوب من جلد کتاب تاریخم رو عوض کردم و روش زدم جلد کتاب ریاضی.یعنی زده بودم ها. ولی خوب نمی دونم چرا همراه با جلدش محتوای کتاب هم عوض شده بود. خوب حالا صفر شدم و مجبور شدم دوباره تاریخ رو پاس کنم اشکال نداره اما ناراحتیم اینه که کاش یکمشاور خوب داشتم که تفاوت تارخ و جغرافی رو برام روشن کرده بود.
بزرگترین اشتباه زندگیم رو توی دانشگاه کردم. یعنی سر پروژه. خوب یک سال تلاش کردم که یکی از استادا قبول کرد من باهاش پروژه بردارم.خوب خانم بسیار متشخص و زیبایی بود. ولی اشتباهم این بود که به اظهار علاقه اش توجهی نکردم.درسته همیشه منو از تو اتاقش بیرون پرت میکرد ولی من که می دونم همش به خاطر حفظ ظاهر توی محیط دانشگاه بود. خودتون که بهتر از من می دونید حسادت ها توی محیط دانشگاهی بداد می کنه. خوب اگه من ازش خواستگاری کرده بودم هم الان نمره پروژه ام بیست شده بود و هم برای مقطع بالاتر اسممو هر جوری جا میکرد و الان من یک مهندس با مدرک دانشگاهی بودم و نه یک دانشجوی اخراجی و مشروطی. هر چند استاد همسر و فرزند داشت ولی خوب این دلیلی نیست بر اینکه اون ارزوی ازدواج با من رو نداشته باشه. حالا درسته من یه لا قبا و بد شانس بودم و در مقابل شوهرش که رئیس دانشگاه بود و کلی مایه تیله داشت چیزی کم داشته باشم.
هندیها به تاسخ اعتقاد دارن و من منتظرم اگه روحم بعد از مرگم در یک جسم دیگه حلول کرد این اشتباهات رو تکرار نکنم. شما ها هم به بچه هاتون اوصل زندگی رو یاد بدید مخصوصا از همون روز اول