About

در اولین روز از تولدم به دنیا اومدم. در چهارمین روز پس از تولدم شناسنامه ای برایم گرفتند.کودکی من را سرشار از نبوغ و استعداد و حرکات و سخن های محیرالعقول یادآوری نمایند.در شش سالگی به جرم بازی های بد با دختر همسایه شدیدترین کتک عمرم رو نوش جان کردم.همبازیهای من اکثرا از گروه بزرگتر بوده اند.در 6 سالگی و قبل از مدرسه(مهد کودک جایی برای من نداشت!) یکبار قرآن را از جزء سی به اول و یکبار برعکس ختم کردم. گونه ای از کودکان مکتبی می توان مرا در نظر گرفت چه که الفبا را با ابجد در خانه ی همسایه ای گذراندم.مایه تعجب همگان شدم که چگونه شیطانی چونان من در کلاس قران شرکت نموده است.انجا می رفتم چون پسرک همسایه یک ماشین کوکی مدل فراری داشت که دیوانه ام می کرد و تمام تلاشم رو می نمودم تا رودتر سوره مورد نظر را بخوانم و بروم سراغ ماشین کوکی.
به طرز عجیبی حس میکنم(شاید فقط یک حس بیخود باشد) رهبر به دنیا آمده ام. البته نه از نوع فصل الخطابی اش بل از نوع گروهکی.در فوتبال کاپیتان بودم و در کلاس مبصر. در مدرسه بچه درسخوان و در خانه لوس بابا.
حس میکنم در کودکی تا حد زیادی خبرچین بودم جهت کسب محبوبیت صفتی که اینک بیزارم از تمام مبتلایان به آن.
اولین کتاب غیر درسی که خواندم کتاب تاریخی بود متعلق به زمان شاه سابق که عکسی از الیزابت ملکه بریتانیا داشت که خیلی عاشقش بودم.اولین خلاف جنصی را که گفتم. اولین افتخار تحصیلیم شاگرد اولی در مدرسه بود در کلاس اول!اولین ارزوی کودکیم داشتن یک بیلچه ی باغبانی بود.اولین مقام در سطح شهرستان رتبه یک در اذان بود.اولین دوست پسرم همان پسرکی بود که ماشین فراری داشت و اولین خلاف لات بازی کشیدن کارد میوه خوری برای زن همسایه بود چون به من عسل نمیداد از کندوهاشون.اولین عشقم در دوران راهنمایی بود و به مدت 3 روز چون روز سوم سر یک بیسکوئیت حسابی کتک زدم معشوقه را.
خلاصه نوجوانی و جوانی هیچ چیز قابلی ندارد جز شرارت های زیاد.جز یک عشق نافرجام در اوایل دانشگاه و مدرکی در یک رشته مهندسی و یک سربازی و حالا هم یک شغل
شدیدا از ایده ال هام دارم دور می شم و غرقه ی دریای روزمرگیها شده ام.
علی رغم دوران کودکی که بسیار دخترکان را اذیت نمودم در دوران پس از بلوغ دست به هیچ جنس مخالف نزده ام و این در مخیله هیچ بنی بشری نرود که در آستانه 28 سالگی هنوز مردی هستم ایرانی! ولی باکره.
چندمین وبلاگ است یادم نمی آید. دوست می دارم بنویسم بهر ملت.ارتباطات گسترده را نمی پسندم معدودی دوست مجازی را می پسندم که یکدیگر را بفهمیم.
زندگی را سیب زمینی وار ادامه می دهم.عاشقی بدون معشوقه وطنازی غمگین و زنده ای بدون هدف و کارگری بدون برنامه هستم. قدم به روی چشمانم.

  1. 26/12/2009 در 11:08 ق.ظ. | #1

    فكر كنم كتك شش سالگي تاثير خودش رو گذاشته!
    ………………………………..
    من که با کتک آدم نشدم ولی نتیجه ی هر چی بوده اصلا خوب نبوده!

  2. 26/12/2009 در 3:22 ب.ظ. | #2

    ای آقا، این روزا تقریباً همه دارن سیب‎زمینی‎وار زندگی می‎کنن!

    ………………………………………….
    سلام بر موسیو
    از نظر من سیب زمینی وار زندگی کردن زیاد اشکالی نداره فقط خرید و فروش متعلقات انسانی مثل رای با سیب زمینی اشکال داره!

  3. مهسا.
    25/07/2010 در 2:00 ب.ظ. | #3

    سلام

    بهت برنخوره اما نوشته هات خیلی بوی زنانگی داشت. یعنی تا نیومدم اینجا متوجه نشدم لیدی نیستی. در هر صورت خوب مینویسی

    موفق باشی
    ………………..
    اوا خاک عالم!

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.