صبح ها كه ميرم سر كار از خيابوناي شهر و جاده هاي حاشيه كه ميگذرم تنها چيزي كه بهم انرژي ميده بچه مدرسه اي هايي هستند كه تك تك يا با گروه هاي چند تايي دارن سرخوش وشاد و خندون ميرن مدرسه.هميشه دوست داشتم مدرسه رفتن بچه هاي روستايي رو ببينم.دقيقا جايي هست كه جاده از وسط روستا رد مي شه .دو طرف جاده درختاي بلند و در كنار جاده صبح ها بچه ها روان به سمت مدرسه. هر روز حدود 35 تا 40 دقيقه تو ماشين منتظرم تا برسيم به اون روستا و من با تماشاي بچه ها لذت ببرم.وقتي هم كه دوباره ميرسم به دشت و جاد ه اي كه مثل مار توي دشت مي پيچه سرم رو ميذارم رو شيشه و ميخوابم. هر روز همين كارو مي كنم و هر روز هم فكر مي كنم پس چرا خسته نمي شم از اين تفريح كوچك؟
دلم ميخواد كاش يه بچه دبستاني بودم. تمام دغدغه اي كه داشتم رسيدن به موقع به كارتون هاي تلويزيون و شاگرد اول بودن و مبصر بودن و فوتبال و هفت سنگ و دست رشته بود.يادش بخير
دستهها:یاد ایام

چطوری اینجوری خان
خوب این که حسرت نداره ایشالا بچه خودت
سلام اینجوری جان
بچه هم بودی …کم آرزو نداشتی ها …
دوس ندارم بچه بشم..دوس ندارم دوباره اینهمه روزای سخت و سگی بگذره تا بشه الانم….دوس ندارم….